نمیتونم بنویسم.

با اینکه تو این کشور کوفتی اتفاقاتی داره میفته که میشه راجع بهش هزاران صفحه نوشت ولی من نمیتونم بنویسم!!

وقتی فیلم زیر گرفتن وحشیانه یک انسان رو میبینم...وقتی دنده عقب میگیره که بره دوباره از رو جنازش رد شه..یه چیزی درونم خورد میشه..همه فلسفه وجودی انسانها تو ذهنم نابود میشه..باید دوباره همه چیز رو از نو توی مغزم بسازم..با یه منطق دیگه...با یه توضیح دیگه...

اونوقت هیچکس هم خبر نداره از این اتفاقات بجز یه عده محدودی که به اینترنت یا ماهواره دسترسی دارن که اونم هر روز فیلتر میشه و پارازیت ول میدن روش....اونوقت یه عده موجودات فضایی میان توی تلویزیون یه چیزایی میگن که با واقعیت هیچ نسبتی نداره و تو میمونی که آخه چی این وسط در خطره که ....

اونوقت سر دسته دزدا میاد تو تلویزویون میگه ماشین ما نبوده..فرداش که فیلمش میاد میگه دروغ میگین..پس فردا میگه ماشین مارو دزدیده بودن!! تازه خبر نگاری رو هم که این سوال رو پرسیده داشتن دستگیر میکردن ببرن به جرم این که هر سوالی رو نباید پرسید!!!!!!!!!!!! آخه مادر قحبگی تا چه حد؟!

تا این حد که بیای بگی این فامیلتو خودت ترور کردی!؟ یا اینکه بگی یکی از رو پل افتاده یکی بر اثر مصرف کراک مرده یکی از نفس کشیدن حوصله اش سر رفته!!!! بعدش جنازشونو تحویل ندی؟! خوب تو که نکشتی از چی میترسی؟!

تا این حد که با قمه و چاقو چماق بیفتی تو دانشگاه بزنی مردمو لت و پار کنی بعدش تو تلویزون بگی اینا نفسای آخرشونه؟؟! آخه کسی که نفس آخرشه میتونه جوری همه جاتو بسوزونه که اون یه خورده مغز نداشتتم تعطیل کنی بیفتی به گه خوری های زیادی؟!

حالا این وسط ما نفهمیدیم خس و خاشاکیم؟! یا گوسفند و گوساله؟! یا محارب و بی دین؟! یا یه جورایی خاری در چشم آقا؟! یا شایدم دسته  بیلی در....

اعتراضاتم را نادیده میگیری...فرایادهایم را با چوب و چماق پاسخ میگی...سوگواریهایم را با گلوله بدرقه میکنی....جوابهای خوبیه....ولی هنوز نتونستی واسه فکرم واسه شعورم و عقلم جوابی پیدا کنی...به قول   ظریفی...برو با بزرگترت بیا!!!

......................

فردا صبح میریم تهران...اگه جوابی که میخواد  رو بگیریم روز خوبی خواهد شد...آخ جون تاتر!! فقط چه بد که بهناز نیست! البته واکنشش لطیف تر از اونی بود که فکر میکرم خدا رو شکر! فکر کنم تو سفر داره حسابی بهش خوش میگذره..به هر  حال مادر جان رو که میبینیم..بقیه هم اگه بیان خوب میشه..

آقا راستی دمتون گرم شنبه یه جایی رو شلوغ کنین ما تهران اومدنمون مفید باشه ! دو نقطه دی!


¤ نوشته شده در ساعت 05:08 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)
iran
please someone tell me what the hell is going on in this country! god plz save us from this road we are on!
¤ نوشته شده در ساعت 04:40 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)
به سبک پارازیت

در این هفته ای که گذشت:

- علیرضا که شدیدا در سردرگمی به سر میبرد یه جمله ای از یکی شنید که یه جورایی حالشو از تو قوطی در آورد کرد ته مستراح ! فلاش رو هم کشید تازه! با توجه به اینکه این جمله پس از بوسه ای رمانتیک و از ته دل از طرف ایشون و جمله ای با سردی تمام از طرف اوشون به وقوع پیوست...تا ماتحت یه قسمتهاییش بیییییب!آره!!

- فیلم my sister's keeper یه چیزایی تو مایه های مراسم ختم پدر و مادر گریه داره! و صد البته اعتراف به اینکه چشمان نگارنده در تمام طول فیلم تر بوده عمرا چیزی از ارزشهای ایشان کم نمیکند و همچنان ادعای مردانگی دارد!!

- از ادعای مردانگی!! گفتیم یادمان آمد که در هفته گذشته یکی از باحال ترین و امروزی ترین نوع اعتراضات متولد شد! منظورم همین حجاب سر کردن مردای ایرانیه در حمایت از توکلی.این حرکت به نحوی ماهیت این جنبش رو مشخص کرد و در واقع ثابت کرد که با یکی از پر مغز ترین و مدرن ترین جنبش های قرن طرف هستیم...البته بنده هم میخواستم عکس با روسریمو بذارم تو وبلاگ ولی هر چی گشتم یه عکس بدون آرایش پیدا نکردم!! این بود که...

- هیجان زده ایم که علی قراره دو هفته ای بیاد مرخصی و باید کلی برنامه بچینیم و خفه کنیم خودمون رو! این پیام های بازرگانی بود!

- همچنین در هفته ای که گذشت علیرضا شعری را از خیام در جایی خواند که شدیدا با شاعر احساس همذات پنداری کرد

می خوردن و شاد بودن آیین منست

فارغ بودن ز کفر و دین دین منست

گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

گفتا دل خرم تو کابین منست

همین!!


¤ نوشته شده در ساعت 10:27 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (4)
Carpe diem quam minimum credula postero

Carpe diem

شانزدهم اسفند ۸۷ برام اتفاقی افتاد که بدون اینکه به وضوح لمسش کنم مسیر زندگیم رو تغییر داد.

یک تجربه نزدیک به مرگ انگار همون چیزی بود که من نیاز داشتم.نزدیک ترین فاصله با مرگ در تمام زندگیم.اگه مرگ رو یه دختر خوشگل فرض کنیم من یه جورایی ساعت ۶ اون روز باهاش فرنچ کیس داشتم!

این اتفاق باعث شد من بیشتر از گذشته حال رو غنیمت بشمرم و زیاد امیدی به آینده نبندم.تقریبا همون تیتر مطلب که معنیش میشه یه چیزی تو مایه های دم را غنیمت شمار خودمون البته یه خورده فلسفی تر و عمیق تر!

زندگی رو جوری زندگی کن که انگار فردا قراره از یه ارتفاع بلند پرت شی پایین و .... تمام!

البته این رو از جنبه مثبت در نظر میگیرم وگرنه آدم یه مدت اینطوری فکرکنه دیوونه میشه!

Nostalgia

به این فکر میکردم که وقتی پیر شم(گر به پیری بینجامد سرانجام نافرجام ما!) آدم باحالی میشم! کاری به کار کسی ندارم . واسه خودم میشینم روی کاناپه و با نوستالژی ها سر میکنم.کتاب میخونم یه عالمه.فیلم میبینم همش همش. از فکر کردن به این چیزا هم دلم کلی یه جوری میشه! نه دلم میخواد بچه هام و نوه هام دور و ورم باشن نه اینکه همش ناله کنم از تنهایی. همین که سالی یه بار بیان ببینمشون کافیه.

داشتم فیلمها و کتابهایی که میخوام توی دوران پیری دوباره ببینم رو تو ذهنم لیست میکردم...کلی ذوق کردم !

راستی تا یادم نرفته! یه همدم و همراه اگر باشه هم دیگه تکمیل! میشنیم کلی راجع به گذشته ها و خاطرات حرف میزنیم و راجع به فیلمها و کتابها و مسائل روز صحبت میکنیم!

به قول دوستان جمیله هم میخوای بگم بیاد؟!

Shindler's_List

چند وقتیه نشستم به نوشتن! توی یه دفتر کوچیک دارم قصه تمام آدمایی که تو زندگیم بودن رو مینویسم! خیلی تجربه عجیب اما جالبیه!

اسم و فامیلیو و آدرس و تلفن و نحوه آشنایی و دلیل قطع رابطه و ..... از جزئیاتیه که توی آدم های مختلف بعضی هاش رو یادم نیست. در واقع یکی از دلایلی که دارم اینو مینویسم همینه.که بیش از این از یادم نره.

میشه حتی از این دفتر توی دوران پیری هم استفاده کرد! مثلا به نوه هات نشون بدی که بابا بزرگتون هم اینکاره بوده! فکر نکنین حالا که پیر شده همیشه همینجوری بوده! جالبه نه؟! به نظر من که ارزششو داره همه یه دفتر اینطوری داشته باشن.

البته دفتر خاطرات نیستا! میشه گفت کتاب داستانه ولی کتابی که بجز خودم هیچکس دیگه نمیخونه! البته اگر حمل بر خود تحویل گیری نشه بد هم نشده! یعنی تقریبا حیفم میاد که کسی نخونه! ولی خوب نمیشه اصرار نکنین!

 پ.ن: داشتم به یکی همین الان توضیح میدادم که وقتی یه چیزی به ذهنم میاد که میخوام تو وبلاگم بنویسمش واسه اینکه یادم نره فوری تو موبایل وارد میکنم.به دلیل تنبلی مفرط دیر به دیر وبلاگ مینویسم و اینا همینطوری جمع میشه! امروز به این نتیجه رسیدم که چند تا رو باهم بنویسم.البته اونایی که به هم ربط داشت!


¤ نوشته شده در ساعت 07:08 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (4)
صفحه قبل « | » صفحه بعد
Template Designer: alireza - fatashop.com