ما میریم پس هستیم!

دوستان گرامی یوخده وبلاگ بنویسید. اینقدر مشغول فیسبوک و این جور چیزا نباشین. وبلاگتون رو فراموش نکنین! این از این!

بعدشم اینکه این روزها به شدت تغییر رو احساس میکنم.. یه جورایی تیریپ اوباما بهم دست داده با اون شعار معروفش "yes we can " و این حرفها خلاصه. البته عوامل بیرونی دیگری هم به این پروسه کمک میکنن که در همین مکان مراتب قدر دانی خود را ابراز میداریم هرچند اینجا رو نمیخونن!

نکته دیگر اینکه تا 2 ماه دیگه میرم از شهر تو ای نامهربون و میام به شهر تو ای نا مهربون ایضا!! آره دیگه داریم نقل مکان میکنیم از این شهر! بعد از پنج سال آزگار زندگی کردن در اینجا که با رضایت بسیاری همراه بود به دلایل معلوم و نامعلومی به مدت معلوم و نامعلومی دارم میرم. دارم میرم و البته یواش یواش به هیچ وجه هم منظور تصدق چشاش نمیباشد!

جالبیتش هم اینجاس که درصد زیادی از این تصمیم رو در یک دوره خریت و به دلیل احساسات گرفتم و حالا واسه اینکه کم نیارم دارم بخش منطقی ماجرا رو بزرگ جلوه میدم و عین یک حیوان نجیب کار خودمان را میکنیم! لطفا در مکالمات رو در رو هم به این نکته اشاره نکنید که به شدت تکذیب خواهیم نمود!

و دیگر اینکه دلمان همچین یه نموره تنگیده! جهت درج در پرونده!


¤ نوشته شده در ساعت 04:00 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (6)
جریمه این چند روز که ننوشتم!

بالاخره یکی پیدا شد! که میتونم باهاش راجع به فیلمها و سریالها و کتابها و موسیقیها و ...همه چیزهای مورد علاقه ام صحبت کنم،البته به غیر از سیاست! از سیاست حسابی بدش میاد! ضعف بزرگیه به نظر من..اینکه اینهمه اتفاقات مهم و دردناکی که توی این یک سال افتاده برات اصلا مهم نباشه واسم قابل درک نیست. ولی موضوع این پست وبلاگم اصلا این نیست. موضوع اینه که بالاخره یکی پیدا شد. انگار که مثلا خدا از اینهمه غرولند من در مورد پوچ و بیمغز بودن جوون های امروز خسته شده و داره بهم میگه بیا...اینم از این... دیگه چی میخوای....الان مرگت چیه...البته خوب منم جوابی ندارم بدم بهش. چون تقریبا تموم خصوصیتهایی که میخوام رو داره. لازم نیست یه حرف رو براش وا کنم یا توضیح بدم.  میفهمه منظورم رو.. تازه خوشگلم که هست... ولی....اما.....آخه.....

بابا من چه مرگمه!! الانم که همه چی اوکی و طبق سفارش من فراهم شده من هیچ کششی بهش ندارم! یعنی یه جورایی مثل دوستای پسرم ازش خوشم میاد.. یه جورایی مثل چه میدونم دوستای معمولی که قرار نیست هیچ کششی بینشون باشه! ولی آخه قرار بود بین ما این کشش باشه یعنی قراره که باشه ولی نیست!!! من چه مرگمه به نظر شما! ؟؟؟

تمام مدت توی همه رابطه هام این موضوع که هیچ وجه مشترکی با طرف مقابلم ندارم اذیتم میکرد البته بجز یه رابطه که خوب به خاطر عشق اصلا به تفاهم و این حرفا فکر هم نمیکردم نیازی هم به این سوسول بازیا نبود! همه جوره خوش بودیم ! ولی توی بقیه رابطه هام این موضوع همیشه مشکل اصلی بوده. ولی حالا که این مشکل نیست من چمه؟ باید برم خودمو به بیمارستان روانی معرفی کنم احتمالا!

......

امروز توی راه که داشتم میومدم  یه مسیر طولانی رو با چند تا پیرمرد باحال و سرحال هم مسیر شدیم. تمام  طول مسیر اینا داشتن به رهبر و احمدی و اینا فحش میدادن! اونم چه فحشهایی! ازون آبداراش با حالت خاص خودشون.یکیشون این وسط که هی حواله میداد به خواهر و مادرشون.خلاصه اینکه دقیقا توی جایی که اصلا فکرشو نمیکردم اون خنده ای رو که چند روز بود بهش نیاز داشتم به دست آوردم. خنده میگم یه چی میگم یه چی میشنویا! خودمو خیس نکردم شانسی بوده! دوست داشتم میشد ازشون فیلم بگیرم ولی ازون جا که مردم به هیچ وجه به هم اطمینان ندارن ترسیدم ناراحت شن.

......

دقت کردین دخترا یه چند وقتیه شدیدا  بی ادب شدن! وای که من به شدت بدم میاد از دهن یه دختر کلمات رکیک در بیاد! البته در حالت معمولی بدم میادا وگرنه در شرایط خاص که اصلا ادویه مجلسه!!!
نمیدونم دلیلش چیه ولی هر چی که هست میره کنار بقیه رفتارهای ناهنجار دخترها که این روزها داره به جاهای خطرناکی کشیده میشه. یکی از دوستان میگفت چرا تو همش به نا هنجاریهای رفتارهای دخترها گیر میدی این روزا! مگه پسرها خیلی رفتارشون خوبه!؟ اتفاقا دلیل من اینه که پسرها که کلا همیشه این مدلی بودن و یهو تغییر محسوسی نکردن که توجه منو جلب کرده باشه وگرنه همه میدونن که از لحاظ انحطاط اخلاقی دخترها هنوز کار دارن تا به پای پسرها برسند!!!!

......

این روزهای گرم و کلافه کننده به شدت یه آب طالبی زیر کولر و یه فیلم کمدی آدمو خنک میکنه! شایدم یه بوس خنک! قبول دارین توی جامعه ما که همش پر از ماچ ماچ بازیهای تعارفی و الکیه خیلی کم همدیگر رو میبوسیم! بوس از روی محبت..بین یه زن و شوهر یا دو تا دوست یا دو تا عاشق... امتحانش کنید


¤ نوشته شده در ساعت 05:55 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (0)
برسد به دست صاحبش!

سلام بانو

اگر از احوالات من پرسیده باشی ملالی نیست جز دوری شما. البته دروغ چرا! ملال که زیاد است ولی در مقابل دوری شما حساب نمیاد بخدا!

اصلا دوری شما از ملال بودن دیگر گذشته...ملات شده...ملات شده دور قلبم را دیوار کرده بخدا.

رفقا سر ساختمون بهم میگن این دیوار تو چون ملاتش زیاد شده خیلی سخت شده نمیذاره کسی وارد شه. به هر حال شغلشونه دیگه واردن! ولی نمیدونن که حد اقل دیگه کسی هم نمیتونه این قلب مارو بشکنه با این دیوار سرسخت.

بعد از اینکه شما دل ما رو شکستی دیگه کار هر کسی نیست شکستن این دل بخدا! اصلا سرقفلی شکستن دل ما شیش دانگش مال شماست بخدا! ببخشید که وسعمون نمیرسه شیش دانگ ویلای شمال بزنیم به نامتون! داشتیم میزدیم بخدا!

اصلا ما نشستیم اینجا از این دل محافظت میکنیم فقط برای شما! که یه روز هوس کنی منت سر ما بذاری و بیای  دوباره بشکونیش بخدا!

البته اینروزا تکنولوژی  پیشرفت کرده بانو. شما بدونه اینکه خودتو خسته کنی هم همینجوری هی از راه دور هم  میشکونی بخدا!

دیگر زیاده عرضی نیست بانو.

به خاطراتمان سلام برسان.

ای نامه که میروی به سویش....بقیه اش رو چون مرد غریبه ممکنه بخونه نمینویسم!

بای!!


¤ نوشته شده در ساعت 09:06 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (1)
جنگل

دیشب بعد از مدتها به سرم زد و با دوستم ماشینو ورداشتیم زدیم به دل گلسار به جهت شکار آهو! البته قبلش برای تکمیل فرایند و تلطیف فضا یه آبجو زدیم تو رگ و پسته و این حرفا!

از در خونه بیرون نرفته بودیم که یه مگان ترمز کرد جلو پامون و دختره یه تیکه آبدار بهمون انداخت که ترکیدیم از خنده.بعدش هم رفت جلوتر وایستاد !!! ما هم رفتیم پشتش پارک کردیم و این رفیق ما پیاده شد و رفت شماره ای داد و شماره ای گرفت و از همین مراسم معمول دیگه! طرف هم دنده عقب گرفت و رو به من گفت ماشینتو بده یه مدل بالاتر بگیر! ما هم گفتیم چشم! تا آخر شب جلو هر کس ترمز زدیم نه نگفت! البته من شخصا نه از این طرز شکار آهو خوشم میاد و نه انجامش میدم! ولی واسه تغییر فضا بد نبود. شب هم که برگشتیم خونه دپرس تر از قبل بودم.مخصوصا که یه وبلاگی رو خوندم و فحش دادم به جفتمون!

منظورم البته از نوشتن این پست این بود که مراتب نگرانی شدید خودم رو از باتلاقی که جامعه ما به سمتش داره میره ابراز کنم!! دخترها به شدت بی پروا و بیخیال شدن.دیگه واقعا هیچی براشون اهمیت نداره. به قول دوستان خودشونو ول کردن دیگه. و این مساله چیزی نیست که دیگه بندازن تقصیر مردها و جامعه و هزار تا کوفت و درد دیگه! این انتخاب شخصی خودشونه که در کمال آزادی بهش دست زدند.

دارم به این فکر میکنم که واقعا پیدا کردن یک همدم و همراه توی این جنگل دیگه نه تنها کار سخت بلکه کار غیر ممکنی شده!


¤ نوشته شده در ساعت 11:53 توسط tombish | ارسال نظر - پيام هاي ديگران (2)
صفحه قبل « | » صفحه بعد
Template Designer: alireza - fatashop.com